X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

یک سالگی نزدیک است

نویسنده: آذین
نظرات: 1

سلام و صد سلام به دوست جونای مهربونم 

امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید . 

راستش چند روزه دیگه تولد ۱ سالگی منه و ظاهرا قراره که اون روز تریبون را مامان دست بگیره اینه که مجبور شد سه روز جلوتر بیاد و گزارش احوالات من را بده . 

تو پست قبل گفتم که قراره برم آتلیه .

 مامانم دوست داشت میرم آتلیه با یه لباس جدید هم عکس بندازم اینه که رفت و این سرهمی را برای من گرفت اما یه خورده برام کوچیم بود و برد پس داد لباسای تو خونه ای برام گرفت .  

خلاصه که منو یلدا با هم رفتیم آتلیه من اولش خواب بودم از خواب که بیدار شدم دیدم یه جای جدید هستیم که اونجا تاریکم هست . اینه که رو اخلاق ما تاثیر گذاشت و حال و حوصله نداشتیم . 

و به قول مامانم اصلا همکاری نکردم . 

اونوقت نمیدونم چجوری ۲۵۰ تا عکس از من انداختند !!!!!!!!!!!!!!!! 

عکساش که آماده بشه حتما مامان براتون میزاره .

 و اما از کارها و پیشرفتهام براتون بگم که دیگه حتی دستم را به دیوار صاف هم میگیرم و می ایستم . 

موقعی هم که مامان و مامانی تو آشپزخانه هستند سنگر منم آشپزخانه است که ظاهرا برای من خیلی هم خطرناکه اما میترسم اگه با مامانم اینا نیام تو آشپزخانه کارشون را درست انجام ندند اینه که میام از نزدیک نظارت می کنم .

 

 خوب من جزء محدود بچه هایی هستم که بیشتر وقت ها پوشک نیستم برای همین بیشتر اوقاتمان را لخت به سر میبریم هوا هم که گرمه میچسبه . اینجا هم من در حال مطالعه کتاب بودم که مامانم دستگیرم کرد . 

 

 همچنان دالی بازی از بازیهای مورد علاقم هست که حاضرم بابتش ۱ ساعتم بخندم .

  

 

و البته همچنان مشتاق به دستمال کاغذی . 

دستم که به دستمال برسه سریع اونا را از تو جعبه در میارم بعضی وقت ها هم یک تیکش را میکنم و لقمه میکنم میزارم دهنم .  

اونوقته که جیغ مامان در میاد . 

اینجا هم دارم دستمال کاغذی ها را قایم میکنم مامانم نبینه . 

 

 اگه مامانم نشسته باشه و تلویزیون تماشا کنه من به گشت و گزار در خانه می پردازم . 

در یکی از گشت های شبانگاهی دیدم در کمد بازه و این کاغذها هم ریخته اونجا اینه مه رفتم سر وقتشون صدای کاغذها که بلند شد مامانم اومد سراغم و کلی به کارم خندید . 

و برام توضیح داد اینا مدارک پزشکیشه و مربوط به زمانیه که من تو دلش بودم عکس های سه بعدی هم که تو سونوگرافی گرفته بودیم بهم نشون داد.

 

 و این بورس با وجودی اینکه تکونش  که میدم صدای کمی میده اما خیلی دوستش دارم و وقتی میبینمش دیگه نمیتونم ازش بگذرم .

 

و من وقتی میخوابم دوست دارم مامانم را بغل کنم . و اگه مامانم از پیشم بلند بشه زود متوجه میشم و بیدار میشم . گاهی مامانم بهم کلک میزنه و یه بالشت میزاره کنارم و منم بالشت را بغل میکنم . 

البته این شگرد شاید نهایتا نیم ساعت من را فریب بده . چون بالشت که دیگه من و ناز نمیکنه تازه بوسمم نمیکنه اینه که میفهمم گول خوردم و بیدار میشم . 

 

و در آخر 

میدونم بیشتر دوستای من که این وبلاگ را میخونند خودشونم متولد شهریورند یا خاله هام هستند که مامان دوستای شهریوری من هستند  

پس از این فرصت استفاده میکنم و میگم  

دوستای گل و مهربونم تولد همتون مبارک . 

الهی همتون تو تولد ۱ سالگی و دوسالگی و ............صد سالگیتون شاد و سالم باشید و از سایه یک پدر و مادر خوب و مهربون بهره مند . 

الهی زندکیتون پر از شادی باشه و هیچ وقت شاهد هوای ابری دل عزیزتون نباشید . 

حق یارتون علی نگهدارتون


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.