X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عید غدیر

نویسنده: آذین
نظرات: 0

عید غدیر پیاپیش مبارک  

پسرم عید غدیر از اون اعیادیه که من توش یه حس غربت و غمی دارم اونم به خاطر نبودن امام و مولامونه که البته امیدوارم روزی که تو این پست را میخونی این هجران به پایان رسیده باشه و عطر وجودش همه دنیا را احاطه کرده باشه تا همون طور که بزرگان گفتند دنیا پر از عشق و محبت بشه پر ازصداقت و مردانگی . 

دیگه شاهد نامردی مرد نماها و نا رفیقی دوست نماها نباشیم . 

این روزها دلم گرفته خیلی و  بیش از هز زمان دیگه ای دلم میخواد زودتر مردی بشی که سر روشونه هات بزارم و برات از روزگار ی که بهم رفت بگم . 

دیشب که به این موضوع فکر میکردم با خودم گفتم ای بابا روزی که شونه هاش تکیه گاه بشه یا خودش یک نفر را پیدا کرده که براش پشت بشه یا یکی پیداش کرده و تکیه گاه خودش کرده . 

راضیم به رضای خدا و شادم به شادی تو  

احساس میکنم تو هم حال و هوام را درک میکنی چون این روزها بیش از هر زمان دیگه ای مامانی شدی و حاضر نمیشی یه لحظه ازم جدا شی . 

و اما گزارش این روزها  

چند شبه شکر خدا خوب میخوابی و چند ساعتی پیوسته میخوابی . خوراکت هم که مثل قبل یه روز خوب و یه روز بد  . 

دیشب برای اولین بار میگو خوردی نمیدونم چون با چنگال میخوردی خوشت میومد یا واقعا طعمش را هم دوست داشتی . 

چهار شنبه شب هم مهمون خیلی عزیزی برامون امد . یک دوست عزیز که برکت وجودت باعث آشنایی ما شده بود . یه مامان نی نی شهریور ۸۷ مامان رونیکا . خاله ژولیت از مالزی آمده بود و یه شب افتخار میزبانیشون به من و شما رسید .   

تو هم پسر خوبی بودی و به جز لحظه ورودشون که یک کمی گریه کردی مراتب مهمان نوازی را به نحو احسن انجام دادی . شب تا خاله ژولیت بیدار بود و پای کامپیوتر تو هم بیدار بودی و از سر کولش بالا میرفتی .  

صبح هم برای اولین بار ساعت ۷ صبح بعد از شنیدن صدای رونیکا از خواب بیدار شدی . 

بعد از ظهر پنج شنبه هم قرار بود مامانای شریور ۸۷ و با کوچولوهاشون دور هم جمع بشند . که به اتفاق خاله و رونیکا راهی شدیم خیلی تو راه بودیم هر دوتون تمام مسیر را خوابیدید . 

این بار برخلاف دفعات قبل مهمونی خوش نگذشت و شرایطی پیش آمد که .... بماند فکر کنم حال من طبق معمول روت اثر داشت و بر خلاف همیشه که با همه مهربونی و اصلا اهل غریبی کردن و بهانه گرفتن نیستی مدام در حال گریه کردن و غریبی کردن بودی نیم ساعت بیشتر نموندیم و برگشتیم و رفتیم منزل بابایی از کاشان آمده بود و بی قرار دیدن تو . 

جمعه هم بعد از خوردن صبحانه و تمیز کردن خانه رفتیم منزل بابایی . بابایی تو را وایسوند میشه گفت بیش از یک دقیقه ایستادی . بعدش هم رفتیم حمام و ناهارت را هم تو حمام میل نمودی . 

حسابی هم با یلدا بازی کردی . 

شب هم ساعت ۱۱ خوابت گرفت آمادت کردم آمدیم خانه یه شیر اساسی خوردی و خوابیدی . 

الان هم در خواب ناز به سر می بری . 

خوابای خوب ببینی نازنینم . 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.