X
تبلیغات
رایتل

آخرین پست

نویسنده: آذین
نظرات: 4

شنبه از صبح خانه ماندیم . 

میخواستم بشقاب همسایه را بدم که شما فرهان را دیدی و انقدر ذوق کردی که مجبور شدیم بریم خونه همسایه . اونجا که رفتی فرهان یادت رفت و مشغول اسباب بازی هاش شدی . 

مامان فرهان هم زحمت کشید و برای تو فرهان ناهار آورد دوتایی غذاتون را خوردید . 

عصر هم از خواب که بیدار شدی حاضر شدیم با  هم رفیتم تو پارک یه دوری زدیم و بعد هم رفیتم منزل بابایی شب هم آنجا ماندیم . 

ساعت ۱۱ خوابیدی ساعت ۱۲.۵ با جیغ و شیون از خواب بیدار شدی و به شدت گریه میکردی .  

بینیت پر بود و راحت نفس نمی کشیدی به سختی تخلیه نمودیم و خلاصه با سی دی توتو ساکت شدی و ساعت حدود ۲ بود که بالاخره خوابیدی . 

صبح روز عید بد اخلاق از خواب بیدار شدی و بی اشتها حاضر نشدی حتی حلیم بخوری !!!!!!!!!!! 

 به خاطراینکه مامانی از سادات بود منزل بابایی شلوغ بود و مهمون داشتیم و سرمون حسابی شلوغ بود .

تو هم یک کمی آب ریزش بینی داشتی ترسیدم سرما خورده باشی آب شلغم خام را گرفتم با کمی عسل دادم خوردی و برات سوپ درست کردم  اما ناهارت را هم نخوردی و خوابیدی . 

از خواب بیدار شدی سرحال تر بودی .  

شب کمی از سوپت را خوردی و ما باز هم منزل بابایی موندیم . 

صبح ساعت ۴ صبح بابایی بلند شد و بلند بلند نماز خواند و تو هم تا صدایش را شنیدی چشمانت را باز کردی و نشستی و تا بابایی را ندیدی رضایت ندادی احتمالا حس میکردی بابایی داره میره و میخواستی آخرین بار قبل از رفتن بری بغلش  

یک کم که پیشش موندی کوتاه آمدی و خوابیدی . 

خیلی دوستت دارم کوچولوی نازنینم . 

********************* 

بنا به دلایلی خیلی شخصی دیگه نمی خوام تو این وبلاگ مطلبی بنویسم . 

همین جا از همه کسانی که تو این مدت ما را همراهی کردند تشکر میکنم و از همه التماس دعا دارم . 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.