X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اولین مریضی

نویسنده: آذین
نظرات: 0

 سلام به دوستای خوب و مهربون 

همون طور که تو پست قبل گفتم در راستای تجربه اولین ها من برای اولین بار مریض شدم . 

و چشمتون روز بد نبینه چه مریضی سختی بود . 

سرفه هایی میکردم که قلب هر شنونده ای را به درد می آورد . بعدش هم دردم میومد گریه می کردم . 

 

همش تب داشتم و هی میسوختم . ۵ شبه تمام تا صبح نخوابیدم و از شدت درد و تب نالیدم و گریدم و جیغیدم.

   

 

 مجبور بودم روزی چند بار با شکنجه تمام دارو بخورم . 

اما بازم گاهی که یه ذره حال داشتم به امور مورد علاقم رسیدگی می کردم . 

یکی از امور مورد علاقم کشیدن سیمه . هر جا سیمی ببینم که از پیریزی آویزانه میرم اونو میکشم حتی اگه زیر صندلی باشه .  

 

به خاطر مریضیم مامانم من را کمتر میبرد حمام . من نمیدونم مریضی چیکار به حموم داره . 

حالا که شرایط انقدر برای ما سخته لااقل ببریدم حموم تا یک کمی شاد بشم .

 

 

 اونوقت منم حوصله ام میاد سر جاشو  خودم دندونمو نشونتون میدم .

 

 

 یه خورده هم شکلک هایی در میارم که بعد از یه دوره مریض داری خستگیتون در بره .

 

 

 

  و اما حالم که بهتر شد حرکت جدیدی یاد گرفتم و اون پرت کدن اشیا است . 

و از بین همه پرت کردن توپ بیشتر سرگرمم میکنه .

  

سرعتمم تو چهار دست و پا رفتن زیاد شده و توپ را پرت میکنم و خودمم دنبالش میرم . 

 

 و یکی دیگه از سرگرمی هام عقب و جلو کردن این گلدونه البته چون گلدون کنار تلویزیونه گاهی هواسم پرت میشه و میشینم تلویزیون می بینم . 

وسایل توی میز تلویزیونم خیلی دوست دارم اما نمیتونم برشون دارم چون وقتی میخوام بگیرمشون دستم به یه دیوار شیشه ای میخوره . 

و این مریضی باعث شد من بدخواب بشم و شبا تا ساعت ۱ و گاهی ۲ بامداد بیدارم . 

این عکس پایین هم که می بینید ساعت از ۱۲ گذشته و مامان و بابام دارند تکرار جومونگ را میبینند .

 

 تو مریضیم من حسابی بی اشتها شدم و اصلا غذا نخوردم . دور اول آنتی بیوتیکام که تمام شد یه ذره اشتهام بهتر شد و یه شب سوپم را کامل خوردم ومامانم انقدر خوشحال شد که به بابام گفت جایزش ببریمش پارک .

 

 

 

 و بالاخره من برای اولین بار دیشب رفتم آرایشگاه که موهام را کوتاه کنم . 

 

 تعجب نکنید من از اول تا آخرش مثل مردها نشستم که آرایشگر موهام را کوتاه کنه و بعد از ۵ دقیقه یک دفعه به طور ناگهانی یادم افتاد که بچه ام و باید جیغ و داد راه بندازم .

  

 البته بعد از اینکه آمدیم خانه با بابا رفتم یه دوش گرفتم و یه چرت هم زدم و سر حال شدم.

 این کلاه را هم دایی احسان از شمال  با یه شلوارک و یه کایت برام خریده . و چون من نمیزارم سرم بمونه مامانم اینا کلی سرکار بودن تا موفق شدن این عکس را بگیرند . 

 

 

 

 این عینک را هم کیش که بودیم مامانی برام خرید تو خونه دوست ندارم بزنم اما اگه تو روز از خونه بیرون بریم و آفتاب باشه میزنم تا چشمم اذیت نشه .

 

و دیشب برای اولین بار وقتی مامان و بابام داشتند عکس های دوربین را می ریختند رو کامپیوتر من دستم را به دسته مبل گرفتم و ایستادم و از تو ساکم یه مشما در آوردم و شروع کردم با دندونم پارش کنم . 

میگما دارم یواش یواش خیلی بزرگ میشم . 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.