X
تبلیغات
رایتل

اولین سفر

نویسنده: آذین
نظرات: 4

سلام به دوستای گل و مهربون 

ایندفعه کلی اتفاق جدید افتاد و کلی اولین ها در رکورد های من ثبت شد . 

من بری اولین بار رفتم تو کمدم و از اونجا با مامانم دالی بازی کردم.و چون عاشقه این سرویس خرسیهام هستم هی دلا میشدم و گوش خرسی را میگرفتم تا باش بازی کنم . 

 

 

 من دیگه خودم دستم را به نرده های تخت می گیرم و رو زانوهام می شینم . 

از سر و کله هر کی هم که کنارم نشسته باشه بالا میرم . 

   

تو هفته گذشته مامان و بابام من را هرشب می بردند پارک . 

تو پارک نزدیک خونمون دریاچه داره من هم که عاشقه آب نشستم کنار آب و غروب آفتاب را تماشا کردم . 

 

 من یاد گرفتم بوس کنم . البته من با لبام یه صدایی از خودم در میارم و مامانم میگه داری بوس میکنی حالا این بوس چیز خوبیه ؟

   

در جریان سفر مکه عمه جون و عمو جونم که بودید به سلامتی برگشتند و برام یک عالمه سوقاتی آوردند .

 

خانواده بابایی تصمیم گرفتند برای پدربزرگ در شهرستان طرق که زادگاه پدربزرگ بود مراسم یادبود بگیرند .مامانی به اتفاق دایی احسان و خانواده سه شنبه عازمه طرق شدند . 

و این یعنی این که چهارشنبه کسی نبود من را نگهداره و من با مامانم رفتم اداره . 

آنجا یک عالمه خانم بودند که چشمای همشون میگفت که من را خیلی دوست دارند و همش من را بغل می کردند و به من می خندیدند . 

البته من چون عادت دارم صبح ها بیشتر می خوابم یشتر وقت را خواب بودم .

 

   

اینجا هم من را می بینید که تو اتاق مامانم پشت میز نشستم و جغجغه به دست مهندس شندم .

  

و خلاصه اینکه ما هم چهارشنبه بعد از ظهر راهی طرق شدیم.  

به خاطر اینکه من و یلدا کوچولو بودیم و باید یه جای آرام میخوابیدیم شبها میومدیم خونه مامانجون .

  

 اونجا یه درخت توت بزرگ بود که یک عالمه توت داشت که همه ازش میخوردند و به به چه چه میکردند . به ما هم نمیدادند که بفهمیم چه مزه ایه

 

پنجشنبه بعد از مراسم حسینیه ما را هم به رسم بزرگان به مزار بردند . 

و مامانم و دایی احسان و من و یلدا را بردند سر مزار مردی که با افتخار میگفتند که جد ژدری و مادریشونه . 

مامانم میگفت آقا میر عارف بزرگی بوده که در وصف بزرگیش هر چی بگیم کمه و قول داد وقتی بزرگ تر شدم بیشتر برام توضیح بده .

  

یه روز هم رفتیم خونه دختر عمه مامانم .خونه اونا هم خیلی قشنگ و با صفا بود . 

 

 بعد هم به یه جای دیدنی رفتیم که یک چشمه در یک گودال بزرگ بود و مامانی خیلی از اونجا خوشش آمده بود .

 

 

  

 

 

 و عاقبت جمعه بعد از ظهر به تهران برگشتیم . 

و من اینجا دارم هواپیمام را میشونم . آخه دایی احسان میگه اگه یلدا را بخواهی باید خلبان بشی .بابام هم خیلی دوست داره من خلبان بشم حالا من تمرین میکنم ببینم چی میشه .

 

  و من همچنان عاشقه حمامم . 

هر کی میره حمام باید من را با خودش ببره .

 

 

 اینطوری منم خوشحال و سرحال میشم و بهش میخندم .

 

 

 و بالاخره سفارشات مامانمم ار مکه رسید . 

آخه مامانم به دخترعمش گفته بود از اونجا برام لباسهای خوشگل بخره که ایشونم زحمت کشیده بود و چند دست لباس برام آورده بود .

 

 

راستی به نظر شما بچه که را نمیره برای چی باید کفش بپوشه ؟  

من که اصلا از کفش خوشم نمیاد برای همین هر وقت مامانم ژام میکنه کم میاره و مجبور میشه زودی در بیاره . 

این عروسک طفلکی هم فکر کنم مثل من گیر افتاده و زوری کفش پاش کردند  . 

منم دلم براش سوخته و میخوام کفشش را دربیارم .

 

 

 

 

 

 

 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.