X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روزهای تلخ

نویسنده: آذین
نظرات: 4

سلام دوستای مهربون 

ای بابا فوت پدربزرگ کم همه را به هم ریخته بود این اوضاع جدید هم وضع و بدتر کرده و از قرار حوصله ای برای وبلگ نویسی نمونده . 

البته به قول مامانم من بهتر برای جلوگیری از فیلتر شدنم از زدن حرف سیاسی خود داری کنم .  

و همین جا به هوادارام قول میدم نهایت سعیم را بکنم که پسر خوبی باشم و در آینده مرد بزرگی بشم خیلی بزرگ . تازه میخوام راستگو و امانت دار و باتقوی و خلاصه هر چه خوبان دارند من همه را یکجا داشته باشم و اگه خدا کمک کرد و من همچین آدمی شدم اون موقع میخوام یه رئیس جمهور خوب و مهربون براتون بشم .  

 

 اما این روزها من چه کارایی میکنم : 

- بازی کردن با پرده را که مدت هاست دوست دارم اما هر چی بزرگ تر میشم زورم بیشتر میشه و با آنچنان شدتی پرده را می کشم که مامانم میترسه چوب پرده از جاش کنده بشه . 

 

- من عاشق توپم و مامانمم همش برام توپ میخره و الان یک عالمه توپ دارم و دوست دارم با همشون بازی کنم . 

  

 

 

- من خیلی دلم میخواد وقتی نشستم دستام را بزارم زمین و شروع به حرکت کنم اما میترسم  

  

  

گاهی مامانم کمکم می کنه من را چهار دست و پا می کنه اما هنوز میترسم حرکت کنم .   

 

 

-  من از اسباب بازی هایی که حرکت میکنند میترسم مثلا یه ماشین دارم که بابام میبردش عقب بعد ولش که می کنه ماشینه میاد به سمت من منم فرار می کنم . 

 

-  از اتاقم خیلی خوشم میاد فکر کنم هر چی بزرگ تر بشم اونجا یک عالمه چیز برای بازی دارم .   

وقتی مامان من را میزاره رو تخت تعویضم انقدر دلم میخواد برم سر ویترینم و با اسباب بازیهام بازی کنم .  

 البته مامانم بعضی وقتا اسباب بازی هام را بهم میده اما من چون عادت دارم همه چیز را بلند کنم بزنم زمین گاهی هم بکوبونم تو سرم زود ازم میگیردشون . 

 

- یه بازی جدید هم با مامانم میکنم که خیلی دوست دارم . مامانم من را میشونه رو تخت تعویض بعد خودش میره پایین کمد قایم میشه اونوقت من خم میشم نگاش می کنم مامانمم میگه دالی بعد من قش میکنم از خنده .  

 

- دیگه اینکه حسابی با یلدا دوست شدم و تا میبینمش دلم میخواد نازش کنم و انگشتم بدم بهش بکشه به لثش آخه اونم لثش مثل من خیلی می خاره و من درکش می کنم .   

 

- هر چی بیشتر سی دی بیبی انیشتین را می بینم بیشتر خوشم میاد و حالا کار به جایی رسیده که اگه سیر باشم سی دی را که بزارند غذا میخورم . اگه خوابم بیاد سی دی را که بزارند نمیخوابم . 

 وقتی هم می خواهند از من عکس بندازند اگه نزدیکم باشند دلم میخواد قلمبگی جلوی دوربین را بگیرم تو دستم .  

- تازگی ها خیلی غلت میزنم و تو یک چشم به هم زدن طول تخت را طی میکنم . 

 

 

وقتی هم که داره خوابم میبره خیلی دلم میخواد آخرین غلتهام را بزنم برای همین دو قلوپ شیر میخورم و دو تا غلت میزنم میرم لبه تخت مامانم دوباره دستم را میگره میبره پیش خودش اما من دوباره دوقلوپ که شیر خوردم شروع میکنم و این ماجرا تا خوابیدن من ادامه داره .

برای روز مادرم مامانم برام یه تاب و شورت خرید  .  

 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.