X
تبلیغات
نماشا
رایتل

گزارش هفتگی۴/۳/۸۸ تا 12/3/88

نویسنده: آذین
نظرات: 3

سلام به دوستای گل مهربون 

میدونم مامانم با تاخیر اومده اما چون پدربزرگش مریضه و حالش خیلی بده حوصله نداره برای همین منم زیاد بهش سخت نمی گیرم . 

تو هفته ای که گذشت من خیلی از اوقاتم را بیرون از خانه سپری کردم .  

 

چهارشنبه صبح برای اولین بار با مامانی رفتم به یه جایی که بهش میگفتند بانک .  

بعد از ظهر هم مامانی من را برد بیمارستان مامانم هم از اداره آمد آنجا که از پدر بزرگ عیادت کنند . خیلی هم خوشحال شدند چون پدربزرگش حالش بهتر شده بود و با همه صحبت میکرد .  

از بیمارستان هم رفتیم برج سفید مامانم می خواست خرید کنه بعد هم انقدر خسته شدیم که یه ماشین گرفتیم و تا خونه آمدیم . رسیدیم خانه خوابیدیم

بیدار که شدیم دایی محمد مامان جون آمدندخونه مامانی. مامان جون هم برامون هندوانه آورده بود که دور هم خوردیم . شام هم آنجا ماندیم .   

 

پنج شنبه صبح ساعت 9 از خواب بیدارشدم و خرسند از بودن مامان و بابا به بازی مشغول شدم . 

صبحانه هم نان و پنیر و خیار و گوجه با گردو خوردم . بعد هم مامان من را آماده کرد و به اتفاق مامانی و مامان جون رفتیم بهشت زهرا(ع) .   

 

هوا خیلی گرم بود و من حسابی گرمم شده بود . 

رسیدیم خانه مامانی دایی احسان و زندایی و یلدا هم آمدند سریع ناهار خوردیم و رفتیم بیمارستان عیادت پدر بزرگ .    

اما حال پدربزرگ بدتر شده بود و بیهوش بود برای همین همه گریه میکردند و ناراحت بودند . 

از بیمارستان هم برگشتیم منزل مامانی و خوابیدیم .   

برای شام مامانم برام الویه درست کرد .اولش به هیچ وجه حاضر به خوردن نبودم تا اینکه سی دی بیبی انیشتین را برام گذاشتند من سر گرم دیدن که شدم یه خورده از الویه خوردم دیدم خوشمزه است  همش را خوردم و بدین صورت مامانم را کلی خورسند نمودم .  

آخه من اگه از چیزی خوشم نیاد امکان نداره اون را قورت بدم  حتی اگه 1 ساعت هم طول بکشه بازم قورت نمیدم و انقدر تو دهنم نگه میدارم تا یکی من را بغل کنه بعد محتوبات دهنم را میریزم روی لباسش . اما خداییش این کار خیلی سخته و کلافم میکنه. 

اینم قیافه من وقتی خرما را 1 ساعت تو دهنم نگه داشتم و منتظر فرصتم .  

  

جمعه هم به اتفاق مامان و بابام رفتیم منزل پدر بابایی . مامان بزرگم برای عمه و عموم که رفتند مکه آش پخته بود . عمه مریم و عمو مهدی و دایی جون علی هم آنجا بودند . 

بعد از ظهردایی احسان آمد دنبالمون و رفتیم بیمارستان اما باز هم حال پدربزرگ بدتر شده بود .  

مامانم خیلی ناراحت بود  آمدیم خانه همش گریه می کرد . حتی شب هم که به من شیر میداد هی اشکاش میومد . 

به من هم میگه برای پدربزرگ دعاکن . 

من همش دعا میکنم اما ........ دیگه روزهای هفته هم که طبق معمول همیشه صبح ها من را از خواب ناز بلند می کنند و میبرند منزل مامانی . 

این هفته مامانم از اداره که میومد من را می برد خونه خودمون و یک کمی با هم بازی میکردیم و برای فردام شیر میدوشید و بعد هم یه 2 ساعتی پیش هم میخوابیدیم .  

کارهای جدید این هفته :

من یاد گرفتم دست بدم . 

جمعه ۸/۳/۸۸ برای اولین بار خودم از حالت خوابیده بلند شدم و نشستم و این مسئله تشویق همگان را برانگیخت . 

یه کلمه جدید هم یاد گرفتم و میگم آخخخخخخخخخخخخخخخخ 

و دیگه اینکه نمیدونم چرا انقدر شبا کلافه ام و هر چی از این دنده به اون دنده میشم هم آروم نمیشم و آخر مجبور کیشم که جیغ بزنم . 

 

این بود انشای من


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.