X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

این روزها

نویسنده: آذین
نظرات: 3

سلام به دوستای خوب و مهربون 

آقا من یک اعتراض اساسی دارم مامانم از وقتی میره اداره تنبل تر شده و کمتر میاد حرفای من را براتون بنویسد .  

 

حالا ما را بگو دلمون خوش بود که بره اداره اگه ارتباط من با خودش کمتر میشه لااقل ارتباطم با هوادارام بیشتر میشه اما افسوس.... 

و اما کارهاییکه این روزها می کنم . 

- دیشب برای اولین بار تلاش جدی در جهت سینه خیز رفتن داشتم . 

- بالاخره به خوراک آدم بزرگا جواب مثبت دادم و آدم بزرگای دور و برم را کلی خوشحال کردم .  

  

 

البته اینم بگم که یه دو سه روزی هست که اشتهام کم شده و به غیر از ماست از چیزهای دیگه زیاد خوشم نمیاد . 

- من کلی کلمه جدید یاد گرفتم و با آدم های دور و برم کلی صحبت میکنم . گر چه بازم فکر میکنم کسی منو درک نمی کنه !!!!!!!!!!! 

من میگم  

بابابابا بووووووووووو جیغغغغغغغغغغغغغغغ 

نه نه نه ن هههههههههه جیغغغغغغغغغغ 

دددددددددددددددجیغغغغغغغغغغغغ  

به بببببببببببب به ببببببببب جیغغغغغغغغغغغغ

- با لبام و گوشام بازی میکنم . 

- با مامان و بابام فوتبال بازی میکنم و خیلی کیف میده . 

- بیشتر از قبل روی پام می ایستم . 

- بیشتر از قبل تو روروک عقب عقب میرم .  

- تو حمام حسابی آب بازی میکنم و دستام را میاندازم دور وان و حسابی پا میزنم .  

 

- همچنان خوش خنده هستم و با دیدن یک چیز جدید حسابی قش و ضعف میرم .   

در ضمن من عاشق مشما و کاغذ هستم و از صدایی که ازشون در میاد حسابی خوشم میاد و دستمال کاغذی هم خیلی دوست دارم و تا از من غافل میشند ترتیب جعبه دستمال را میدم .  

 

 

و در هم سایگی ما پسری است به اسم فرهان که ۲۵ روز از من کوچکتره و قراره برای هم دوستای خوبی باشیم . 

از رویدادهای خانوادگی هم این را بگم که  

دوم اردیبهشت دایی میثم وارد 26سال زندگیش شد  . الهی که همیشه سالم و شاد باشه .  

 

6 اردیبهشت یلدا 3 ماهه شد . 

و دیگه اینکه 14 اردیبهشت برای اولین بار رفتم عروسی  

  

 

 

و این عروسی چون عروسی برادر زنداییم بود و زنداییم حسابی کار داشت یلدا اون روز آمد پیش ما  

البته ما هم منزل مامانی بودیم . کارها به عهده مامانی بود و تغذیه من و یلدا به عهده مامان .  

 

شب هم یلدا را  آوردیم پیش خودمون و شب موقع خواب چون هر دومون شیر می خواستیم مامانم به هردومون همزمان شیر داد . 

و اما برنامه روزانه من 

از شنبه تا چهار شنبه صبح ها ساعت 5.5 تا 6.5 مامانم بهم شیر میده بعد من را آماده میکنه و با بابام از خونه میاییم بیرون و بابام من را به مامانی تحو یل میده . 

بعضی وقتا ایم آماده شدن باعث میشه خواب از سرم بپره و وقتی رفتم پیش مامانی حسابی در فراق مامانم گریه زاری راه می اندازم . 

اما بیشتر روزها تا ساعت 9 می خوابم .  

وقتی از خواب بیدار شدم مامانی بهم شیر مامانم را میده و بعدش هم بهم یه خمیری میده که توش بیسگوییت و بادوم و کره و شیر است . 

تا ساعت 11 تا 12 بازی می کنم  

 

 

و سی دی بی بی انیشتین می بینم و با ممانم تلفنی صحبت میکنم بعد که خوابم گرفت مامانی یک قطره خیلی بدمزه بهم میده که بهش میگن آهن . 

وقتی از خواب بیدار شدم مامانی سوپ یا هر چیز دیگه ایی که قراره به عنوان ناهار بخورم بهم میدن . 

بعد از خوردن ناهار اگه سرحال باشم که تا مامانم میاد بازی میکنم و مامانم که آمد کلی ذوق میکنم و می خندم .بعد هم با هم میریم می خوابیم ومن یک عالمه شیر میخورم . 

عصرها هم مامانم هر چی زورش برسه به من میده . 

گاهی خرما گاهی موز گاهی ماست خلاصه تا یک چیزی نخورم آروم نمیگیره . 

  

 

من ساعت حدود 8 یک چرت دیگه میزنم . شام هم که اصلا رد خور نداره اگه بهم نده شبش صبح نمیشه حالا هر چی من بگم شام آدم باید سبک بخوره والا همون شیر کافیه . میگه این برای آدم بزرگاست شما بچه ها باید بخورید تا خوب بزرگ شید . 

تازه دیشب شنیدم که به بابام میگفت به نظرت از شیر شب بگیرمش  

ای بابا مامان جان ما را از شیر روز که گرفتی می خواهی از شیر شبم بگیری  

خوب یه دفعه کلا از شیر بگیر و خلاصمون کن 

 خلاصه که شبا هم معمولا ساعت 11 تا 12 شب میخوابم البته قبل از خواب یه عالمه شیر می خورم .


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.