X
تبلیغات
رایتل

دوری

نویسنده: آذین
نظرات: 0

سلام دردانه مادر

الان که اینا را برات می نویسم تو احتمالا پیش مامانی خوابی و من تو اداره انقدر بی قراره با تو بودنم که اشک امانم نمیده

عزیزکم چی بگم که وقتی بزرگ شدی و اینا را خوندی به عمق احساسم پی ببری .

میدونی خیلی خوبه که تو پسری و هیچ وقت مادر نمی شی و هیچ وقت این احساس درد آلود را تجربه نمیکنی که یه روزی مجبور باشی بخاطر آینده جگرگوشت اونو تو روزهایی که بیشتر از همیشه بهت احتیاج داره تنها بزاری .

وقتی از اداره بر می گردم و بی تابی تو رو برای خوردن شیرم می بینم قلبم به درد میاد . با خودم میگم کاش بهت شیرخشک داده بودم تا انقدر نبودنم اذیتت نمی کرد .

مامانی دیروز گفت سی دیت را که می دیدی وقتی مربی با زبان اشاره مادر را آموزش می داده بغض کردی و زدی زیره گریه .

و من نفهمیدم که تو واقعا اون لحظه فهمیدی منظور از مادر ، من بودم و برای من دلتنگی کردی یا نه !!!!!!!!

قبل از به اداره آمدن همیشه به این فکر می کردم که تو به من بیشتر احتیاج داری یا من به تو و جوابش را نمی دونستم .

اما حالا می دونم که من به تو بیشتر احتیاج دارم .

محتاج شنیدن صدای قهقه زدنتم .

محتاج در آغوش گرفتن و بوسیدنت .

محتاج اینکه دستات را تو دستم بگیرم و بلندت کنم .

محتاج اینکه بزرگ شدنت را ببینم .

محتاج اینکه تلاشت را برای حرکت کردن ببینم .

محتاج نگاه کردن به روی ماهتم وقتی با اون چشمای معصومت بهم زول می زنی و مهربانانه لبخند می زنی .

ای وای عزیزکم

 تو پرستاری بهتر از مادر داری و من از این بابت نگرانی ندارم

تو بزرگ می شی در حالیکه از من دوری و تو هیچ وقت این روزها را به خاطر نمیاری در حالیکه من هرگز تلخی این لحظات را از خاطر نمی برم .

دوستت دارم بیشتر از جانم

تو را به خدا می سپارم که بهترین سرپرست برای تو هست .

و با تمام وجود از اون مهربون می خوام که بهت کمک کنه به خوبی این لحظات را سپری کنی .

به بهترین شکل ممکن رشد کنی و بهترین باشی برای خدا و خلق خدا .

و در آخر هم به یاد لحظات شیرینی که همه لحظات در آغوشم بودی

الهی سالم باشی         یه عبد صالح باشی

عیسی عزیز مامان


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.