X
تبلیغات
رایتل

این روزهای۴

نویسنده: آذین
نظرات: 1

سلام به دوستای خوبم

وای چقدر دلم براتون تنگ شده بود . 

میگم به من خرده نگیریدا این مامان من خیلی تنبل شده خودش میگه هر چی به تاریخ اداره رفتنش نزدیک تر میشه اعصابش خورد تر میشه حوصله نداره .

از شما چه پنهون چند وقته شبا که منو می خوابونه بعدش منو میگیره تو بغلش و هی گریه می کنه و ساعتایی که باید ازمن  دور باشه را میشمره  اما هر چی میشمره بازم همون 10 ساعته و کم نمیشه .

ای بابا قسمت ما هم این بوده که تو ساعت هایی که  به مامانمون احتیاج داریم ازش دور باشیم اونم این همه وقت . 

 خداییش خیلی سخته . چند روز پیشا مامانم من را گذاشت خونه مامانی و رفت بیرون منم یه خورده که گذشت حسابی دلم براش تنگ شد و گریه زاری راه انداختم و با همه به چر مامانی قهر کردم و حوصله هیچ کس را نداشتم  هر کی هم میومد باهام حرف بزنه میزدم زیر گریه تا مامانم برگشت حسابی کلافه بودم اما مامانمم که اومد باهاش قهر کردم تا ۲ ساعت نه بهش نگاه کردم نه باهاش حرف زدم تا اینکه فهمیدم بنده خدا رفته دکتر بعد باهاش آشتی کردم . 

حالا خوبه قراراه مامانیم ازمن مواظت کنه که از مامانمم مهربون تره .

بگذریم و بریم سراغه گزارش این روزها

من یه خورده با طعم حریره بادوم کنار اومدم اما سرلاک را بیشتر دوست دارم هنوز با اینا کنار نیومده یک چیزه دیگه هم به نام سوپ بهش اضافه شده که هر روز هم مامانم یه چیز جدید میریزه توش اما هیچی مثل شیر مامانم نمیشه .

خبر دسته اول ایندفعه اینه که من در تاریخ26 بهمن ماه تونستم بدون تکیه گاه بشینم .البته بابایی من را نشوند وبعدش هم کلی ذوق کرد و به بابا و مامانم گفت تو این هفته باهام تمرین کنند تا هفته بعد حرفه ای بشم . 

مامانم هم انقدر من را تمرین میده که گاهی اوقات خسته میشم نشسته میخوابم . 

تو روروک نشستن را هم دوست دارم اما اونم زود خستم میکنه و کلا هیچ نشستنی را به اندازه نشستن تو بغل بابا و مامانم یا رو مبل برام جالب نیست . 

 

 

داشت یادم میرفت بابام به قولش عمل کرد و برام تاب خرید ومن نشستن تو تابم را هم خیلی دوست دارم .

تازه من اگه تکیه گاه داشته باشم چند لحظه کوتاه می ایستم و گاهی اوقات مامانم دستم را میگیره و من را تاتی تاتی راه میبره . 

بالاخره بافتنیم هم تمام شد و مامانم تونست یک لباس سرهمی و یه شال و کلاه ببافه که با کمی ارفاق میشه گفت اندازمه و میتونم همین امسال ازش استفاده کنم  

 

 

و این هفته برای اولین بار با پدرم رفتم حمام و حسابی بهم خوش گذشت .

و دیگه اینکه هنوز هم به آهنگ هایی که روی موبایل است خیلی علاقه دارم و هر وقت بهونه گیر میشم مثل الان مامانم برام آهنگ میزاره و من تا میام گریه کنم آهنگ موبایل عوض میشه و من دوباره سرگرم آهنگ جدید میشم .اما دیگه میتونم موبایل یا خیلی چیزهایی که جلوم نگه میدارند را با دستام بگیرم و نگهشون دارم اما بیشتر دوست دارم بخورمشون . 

ومن یاد گرفتم میگم ماما ، مام  و هوم اما مامانم هر چی تلاش میکنه که ب را هم یاد بگیرم که بگم بابا هنوز موفق نشده من لبام را مثل مامانم تکون میدم اما هیچ صدایی در نمیاد .

در ضمن امروز تولد دایی احسان است و من از همین جا بهش تبریک میگم . گرچه دیشب رفتیم خونشون و مامانی کلی زحمت کشیده بود و یک عالمه غذا درست کرده بود و تو را کیک هم خریدیم و بردیم اونجا و مامانم اینا میگفتند میخواهند دایی را سوپرایز کنند .آخه دایی نمیدونست که ما اونجا هستیم منم داییم که از اه رسید کلی ذوق کردم و براش دست و پا زدم. اما یلدا از وقتی ما رفتیم خواب بود دایی هم که اومد بیدار نشد موقع شام خوردن من خوابیدم تا مامانم اینا راحت شامشون را بخورند اما یلدا خانم تازه یادش افتاد بیدار شه طفلکی مثل اینکه دلش درد میکرد همش گریه کرد .

 

 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.