X
تبلیغات
رایتل

پایان پنج ماهگی

نویسنده: آذین
نظرات: 2

سلام به دوستای خوبم

خوب الوعده وفا

ما آومدیم تا عکسای تولدم را بزاریم و گزارش اون روز را بدیم .

تازه کار اتخاب عکس ها تمام شده بود که مامانی زنگ زد به مامانم و گفت که بره اونجا منم سریع خوابیدم تا مامانم نتونه بره و بمونه و وبلاگم را به روز کنه .

و اما گزارش

شب پدرم و داییم که آمدند من و یلدا را حاضر کردند و من هم که حسابی خوابم میومد در حال آماده شدن خوابم برد .  

 

خلاصه من و یلدا به اتفاق مامان و بابا و دایی و زندایی و مامانی رفتیم دکتر .

من تو راه از خواب بیدار شدم وقتی رسیدیم مطب سرحال و قبراق مطب را با صدای جیغم گذاشتم رو سرم و شادان و خندان به بازی پرداختم .

تا اینکه نوبتمون شد و رفتیم تو اتاق دکتر . چشمتون روز بد نبینه دکتر تا تونست من را چلوند به هم  

 یلدا کوچولو هم که کنار من رو تخت خوابیده بود طفلکی حسابی از صدای شیون و زاری من ترسیده بود .   

 

در راه برگشت مامانم رفت برام کیک خرید و رسیدیم خانه جشن تولد راه انداختند .   

  

 

 

یلدا هم که حسابی حرف گوش کن هست تا مامانم بهش گفت بیدار شو بیا کنار عیسی عکس بنداز از خواب بیدار شد نشست بغل من .  

 

از اونجایی که یلدا هنوز کوچولو و نمیتونه بشینه من دستم را گذاشتم پشتش که حواسم بهش باشه یک وقت نیفته. 

 

در ضمن کار جدیدی که من کردم خوردن یک چیزیه که بهش میگند غذای نیمه جامد .

از دست این آدم بزرگا .مگه همین شیری که میخوریم چشه که میخواند این چیزها را به خوردمون بدند .

مثل اینکه خوردنش واجب هم هست چون هر چی ما با شکل و قیافه و حال به هم خوردن نشون میدیم که دوست نداریم بازم بهم میدند و هی به به ، به به هم میکنند.


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.