X
تبلیغات
رایتل

این روزهای ۲

نویسنده: آذین
نظرات: 6

سلام به وبگردان مهربون

همان طور که همه میدونید من 4 ماهه شدم البته این دفعه از تولد  و کیک و ماه خبری نبود که هیچ ورود به 5 ماهگیمون توام شد با زدن یک آمپول که مامانم اینا بهش می گفتند واکسن و خوردن یک قطره تلخ . 

عیسی آماده رفتن به مرکز بهداشت

اینم بگم که مامانم میگفت به احترام امام حسین (ع)و هم دردی با کوچولوهای غزه  برام تولد نگرفته و به جاش به هیئت محل شیرکاکائو داد .

دیگه خبر جدید اینه که  در وزن کشی این ماه در مرکز بهداشت وزن من 7200 و قدم 65.5 و دور سرم 42 سانتی متر اعلام شد . و دیگه این که من تازگیا  شب ساعت از 12 که میگذره خواب از سرم میپره و بدجوری دلم بازی میخواد .

 الانم تو روروکم نشستم و دارم اینا رو به مامانم میگم براتون بنویسه  

 اما در عوض تو روز تا دلتون بخواد راحت میخوابم مثلا همین امروز مامانم من را نشونده بود تا با عروسکم بازی کنم اما من دو ساعت خوابیدم . 


 تازه من تو هفته قبل یک روز صبح در حالیکه خواب بودم یه پشتک هم زدم و یک دفعه به خودم اومدم دیدم دمر رو تخت افتادم حالا تو بیداری هر کاری میکنم موفق نمیشما نمیدونم تو خواب چجوری تونستم . 

عیسی دمر میشود

و خبر دیگه اینه که بابام  رفت بود قشم و کلی برام خرید کرده بود و مامانمم هی با ذوق لباس ها را که معلوم بود حالا حالاها اندازم نمیشه میگرفت جلوم و بهم نشون میداد و کلی ذوق میکرد . یک عالمه هم برام پوشک خریده بود و چون سفرش یه روزه بود طفلکی یک عالمه هم خسته شده بود خوب من همین جا ازش تشکر میکنم .

سرگرمی جدیدی هم توپ بازیه . یه شب که حسابی دلم بازی میخواست و تو بغل مامانم بودم بابام یک دفعه یه توپ خوشگل گرفت طرفم من حسابی ذوق کردم این شد که بابام توپ را میانداخت و من به کمک مامان با استفاده از دست و سر و پا توپ را برای بابام شوت میکردم و از هنر نماییم انقدر به وجد اومده بودم که مدام جیغ میکشیدم و قهقهه میزدم و مامانم اینا را هم کلی خوشحال کردم .

شب که خوابیدیم شنیدم که مامانم از بابام میپرسید که به نظر اون من شیطون میشم ؟ بابام گفت : نه . مامانم گفت آخه بچه 4 ماهه از توپ بازی خوشش میاد بعدش هم گفت هنوز تو دلش از اثر خنده هایی که من باعثش شدم قنچ میزنه من که متوجه نشدم یعنی چی اما معلوم بود خیلی خوشحاله . منم با خودم عهد کردم بیشتر براش بخندم اما چه کنم که هر کاری زود برام تکراری میشه و دیگه اون جذابیت قبلی را نداره که بشه براش قهقهه زد .

پنجشنبه هم به اتفاق مامانم و بابام رفتم دکتر تا مامانم اینا چند تا سوال از دکتر بپرسند و من هم یک چکی بکنند . دکتر هم بهشون گفت که همه چیز عالیه و غذای کمکی را هم میتونند از ماه پنجم شروع کنند .

از دکتر هم که برگشتیم رفتیم منزل بابایی از کاشان برگشته بود و بی قرار دیدن من بود . 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.