X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات روزهای گذشته ۶

نویسنده: آذین
نظرات: 0

 و اما از گذشته

 من تا دو ماهگیم سه بار پیش مامانیم موندم تا مامانم به کاراش برسه بار اول مامانم میخواست بره دکتر حسابی به من شیر داد و من خوابیدم اما چون بار اول بود مامانم من را تنها میذاشت وقتی رفت زود از خواب بیدار شدم و حسابی گریه کردم تا بالاخره مامانیم با کلک من را خوابوند .

باردومش هم وقتی بود که همکارای مامانم میخواستند بیاند من را ببینند من را گذاشتند پیش مامانی و رفتند خونه را تمیز کنند من سعی کردم پسر خوبی باشم اما گشنم بود و مامانی شیرم را داد خوردم و و بعدش تلنجبین داد و مولتی ویتامین داد و من که دیدم دیگه معلوم نیست چه چیزهایی بخورم دیگه بیخیال شیر خوردن شدم

مامانمم هی تلفن میزد و گزارشم را از مامانی میگرفت مامانی هم میگفت خیالت راحت مشکلی نیست منم تو دلم میگفتم بابا چرا مشکلی نیست من گشنمه بگو بیاد اما حیف که کسی متوجه نمیشد .

خلاصه بار آخر هم مامانم رفت استخر که کمی کمر دردش بهتر بشه اما بنده خا خودش زودی دلش تنگ شده بود و برگشت .

دیگه اینکه من تو این مدت همچنان دوست دارم زیاد شیر بخورم و بیشتر تو بغل باشم روز آخر ماه دومم هم از صبح تا شب تو بغل مامانم بودم حسابی اذیتش کردم

شب تولدم هم مامانم برام ترتیب یه جشن کوچولو را داد و در این جشن خانواده عمومحسن و مامانی و بابایی و مادربزرگ مامانم و دایی احسان و زندایی و دایی میثم حضور داشتند.

منم حسابی پسر خوبی بودم و بیشتر وقت را خوابیدم تا مامانم بتونه کاراش را انجام بده .بعد از اینکه اونا شامشون را خوردند من بیدار شدم که شام بخورم اما اونا تصمیم داشند مراسم تولد را برگذار کنند و من همچنان باید منتظر میموندم .

بعد از مراسم وقتی مامانم من را برد تو اتاق که بهم شیر بده حسابی خوش اخلاق شدم و براش خندیدم .  

 Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.