X
تبلیغات
رایتل

خاطرات روزهای گذشته ۵

نویسنده: آذین
نظرات: 1

پارک شادی را هم دیدیم .

آخه میدونید بابایی من یعنی بابای مامانم و داییام همش به من میگند بزرگ شو ببریمت پارک . منم هی فکری میشم که این پارک چیه؟ هی با خودم میگم حالا نمیشه تا بزرگ نشدم من را ببرید پارک.

چند روز بود که مامانم اصلا حوصله نداشت و همش دلش میخواست بخوابه منم که با خواب میونه نداشتم مامانم کلی عذاب وجدان داشت که فقط به من شیر میده و نمیتونه با من بازی کنه بعدش زودی میگیره میخوابه و منو میسپره به مامانی برای همین یه روز کلی گریه کرد و بابام و مامانی برای اینکه روحیش عوض بشه بردنش پارک البته من را هم با خودشون بردند . و این شد که ما اولین کالسکه گردیمون را تو پارک شادیها انجام دادیم . البته اونجا انقدر هوا خوب بود که من حسابی گشنم شد و مامانمم که برام شیر ندوشیده بود مجبور شد زود برگرده خونه که به من شیر بده

البته به زور تونستن از من چند تا عکس از من بندازند که براتون میزارم

 


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.