X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات روزهای گذشته ۱

نویسنده: آذین
نظرات: 3

خوب قرار بود از خاطرات این چند وقته گذشته هم براتون بنویسم.

اولین اتفاق مهم به دنیا اومدنم بود .خانم دکتر که سر من را گرفت و از تو دل مامان آورد بیرون دوست داشتم اول از همه مامانم را ببینم اما پیداش نبود منم فکر کردم گم شدم زدم زیر گریه .یه خورده که گریه کردم یه دفع صدای مامانم را شنیدم که میگفت چرا انقدر گریه میکنه بیاریدش پیش من ساکت میشه .

خانم دکترم گفت فعلا تو را نمیشناسه که با دیدنت ساکت شه .!!!!!!!!!!!!!!!

منم کلی بهم بر خورد . گفتم ای بابا 9 ماه با این مامانمون چه عالمی داشتیم حالا نشناسمش بر شدت گریه افزودیم تا عاقبت من را تو یه حوله تمیز گذاشتند و بردند پیش مامانم .

منم برای اینکه به خانم دکتر ثابت کنم که میشناسم و حرف مامانم هم درست از آب در بیاد ساکت شدم و چشمام هم باز کردم تا مامانم را برای اولین بار ببینم .

حیف که زودی من را بردند و من مجبور شدم دوباره چشمام را ببندم و های های گریه کنم.

هی من میگفتم مامانم را میخوام اینا به من اکسیژن میدادند و وزنم میکردند و بهم آمپول میزدند.

خلاصه آخر سر من و تحویل یه خانم مهربون دادند که بعد فهمیدم مامان مامانمه .

منم که بسکه گریه کردم دیگه برام نفس نمونده بود شروع به ناله کردم عاقبت ساعت حدود 11 وصال میسر شد و مامانم به اتاق منتقل شد و من تونستم برم توبغلش .

اینم عکس من چند ساعت بعد از به دنیا اومدنم 

Image and video hosting by TinyPic

این عکسمم برای روز دوم تو بیمارستان بعد از حمام اول   

Image and video hosting by TinyPic

اینم ازدحام فامیلامون جلو در بیمارستان برای تحویل گرفتن من

Image and video hosting by TinyPic


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.