X
تبلیغات
رایتل

بالاخره برگشتم

نویسنده: آذین
نظرات: 0

سلام به دوستای خوبم

بالاخره من برگشتم .

حتما از پست فبل متوجه شدیدکه تذیبون ما را از این به بعد مامان به دست گرفته .

نمیدونم بعد از تولد من چه اتفاقی تو اداره آقای پدر افتاد که وقت نمیکنه بیاد و حرفای من را براتون بنویسه این شد که ما هم مثل همیشه فشارمون را به مامان آوردیمو رتضیش کردیم بیاد مطالبمون را بنویسه بدای همین دیروز گرفتیم خوابیدیم تا کارش را شروع کنه .

البته دیروز که ایشون شروع کردند احساسات مادرانشون گل انداخت و خرفای خودشون را نوشتند خوب اشکال نداره مادر دیگه.

دیروز از وقتشاستفاده نکرد الان مجبوره با دست چپش من و بغل کنه و با دست راستش تایپ کنه تا من مطوئم باشم حرفای من را مینویسه .

عجب دنیایی دنیای آدم بزرگا آدم نمتونهیه لحظه ازشون قافل شه .

تازه از مامان قول گرفتم حالا که اومده هر وقت که وقت کرد بیاد واتفاقات مهم و مطالب جالبو عکسهای قشنگی را هم که تو این 2 ماه و اندی ثبت شده را براتون بزاره .

و اما دیروز من کهاز ساعت 1.5 شب که خوابیدم تا ساعت 2 بعداز ظهرفقط بیدارمیشدم تو خواب  بیداری شیرم ا میخوردم و دوباره میخوابیدم .

ساعت 2 دایی میثم اومد و خواب را از سر ما پراند . وقتی رفت مامانمون حوس کرد منو ببره حمام .

منم که آی حمام را دوست دارم . خلاصه 20دقیقه ای ما را تو وان نگه داشت و منم هی میرفتم جلو پام و میزدم به لبه وان و برمیگشتم عقب خسته که شدم مامان با شامپو بدن و از این حرفا افتاد به جونمون .

حالا منم فکری که حالا کی میخواد من و بگیره آخه مامانی که نبود خود مامانم که حسابی کفی شده بود که دیدیم بله مامان خانوم ما دوش را باز کرد و با هم رفتیم زیرش.راستش خیلی کیف داد برای همین منم صدام در نیومد ایشون هم که دید من ساکتم تصمیم گرفت با یه دست من تو بغلش بگیره با دست دیگه هم خودش را بشوره حالا هی سر و صورت ما پر کف میشه مگه حواسش هست .


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.