تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

روزهای تلخ

نویسنده: عیسی
نظرات: 3

سلام دوستای مهربون 

ای بابا فوت پدربزرگ کم همه را به هم ریخته بود این اوضاع جدید هم وضع و بدتر کرده و از قرار حوصله ای برای وبلگ نویسی نمونده . 

البته به قول مامانم من بهتر برای جلوگیری از فیلتر شدنم از زدن حرف سیاسی خود داری کنم .  

و همین جا به هوادارام قول میدم نهایت سعیم را بکنم که پسر خوبی باشم و در آینده مرد بزرگی بشم خیلی بزرگ . تازه میخوام راستگو و امانت دار و باتقوی و خلاصه هر چه خوبان دارند من همه را یکجا داشته باشم و اگه خدا کمک کرد و من همچین آدمی شدم اون موقع میخوام یه رئیس جمهور خوب و مهربون براتون بشم .  

 

 اما این روزها من چه کارایی میکنم : 

- بازی کردن با پرده را که مدت هاست دوست دارم اما هر چی بزرگ تر میشم زورم بیشتر میشه و با آنچنان شدتی پرده را می کشم که مامانم میترسه چوب پرده از جاش کنده بشه . 

 

- من عاشق توپم و مامانمم همش برام توپ میخره و الان یک عالمه توپ دارم و دوست دارم با همشون بازی کنم . 

  

 

 

- من خیلی دلم میخواد وقتی نشستم دستام را بزارم زمین و شروع به حرکت کنم اما میترسم  

  

  

گاهی مامانم کمکم می کنه من را چهار دست و پا می کنه اما هنوز میترسم حرکت کنم .   

 

 

-  من از اسباب بازی هایی که حرکت میکنند میترسم مثلا یه ماشین دارم که بابام میبردش عقب بعد ولش که می کنه ماشینه میاد به سمت من منم فرار می کنم . 

 

-  از اتاقم خیلی خوشم میاد فکر کنم هر چی بزرگ تر بشم اونجا یک عالمه چیز برای بازی دارم .   

وقتی مامان من را میزاره رو تخت تعویضم انقدر دلم میخواد برم سر ویترینم و با اسباب بازیهام بازی کنم .  

 البته مامانم بعضی وقتا اسباب بازی هام را بهم میده اما من چون عادت دارم همه چیز را بلند کنم بزنم زمین گاهی هم بکوبونم تو سرم زود ازم میگیردشون . 

 

- یه بازی جدید هم با مامانم میکنم که خیلی دوست دارم . مامانم من را میشونه رو تخت تعویض بعد خودش میره پایین کمد قایم میشه اونوقت من خم میشم نگاش می کنم مامانمم میگه دالی بعد من قش میکنم از خنده .  

 

- دیگه اینکه حسابی با یلدا دوست شدم و تا میبینمش دلم میخواد نازش کنم و انگشتم بدم بهش بکشه به لثش آخه اونم لثش مثل من خیلی می خاره و من درکش می کنم .   

 

- هر چی بیشتر سی دی بیبی انیشتین را می بینم بیشتر خوشم میاد و حالا کار به جایی رسیده که اگه سیر باشم سی دی را که بزارند غذا میخورم . اگه خوابم بیاد سی دی را که بزارند نمیخوابم . 

 وقتی هم می خواهند از من عکس بندازند اگه نزدیکم باشند دلم میخواد قلمبگی جلوی دوربین را بگیرم تو دستم .  

- تازگی ها خیلی غلت میزنم و تو یک چشم به هم زدن طول تخت را طی میکنم . 

 

 

وقتی هم که داره خوابم میبره خیلی دلم میخواد آخرین غلتهام را بزنم برای همین دو قلوپ شیر میخورم و دو تا غلت میزنم میرم لبه تخت مامانم دوباره دستم را میگره میبره پیش خودش اما من دوباره دوقلوپ که شیر خوردم شروع میکنم و این ماجرا تا خوابیدن من ادامه داره .

برای روز مادرم مامانم برام یه تاب و شورت خرید  .  

 


خداحافظ

نویسنده: عیسی
نظرات: 1

میرند آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه     

 

درست حدس زدید 

پدربزرگ ما هم رفت پیش خدا 

مامانم میگه خدا صدای ما بچه ها را بهتر می شنوه و دعامون را مستجاب می کنه  

من و دوستام برای شفای پدربزرگ دعا کردیم اما خدا اونو برد پیش خودش  

مامانم میگه خدا پدربزرگ را دوست داشت و نمی خواست اون زجر بکشه 

منم میگم خدایا حالا که دعام را اجابت نکردی و اونو بردی پس یه جای خیلی خوب تو بهشتت بهش بده که اونجا یک عالمه بهش خوش بگذره و شاد شاد باشه . 

از دوستای خوبمم می خوام برای شادی روحش دعا کنند . 

راستی ۹ ماهگی من هم در حالی به پایان رسید که خانواده در حال برگزاری مراسم هفتمین روز درگذشت پدر بزرگ بودند . 

 

 

 


گزارش هفتگی۴/۳/۸۸  تا 12/3/88

نویسنده: عیسی
نظرات: 3

سلام به دوستای گل مهربون 

میدونم مامانم با تاخیر اومده اما چون پدربزرگش مریضه و حالش خیلی بده حوصله نداره برای همین منم زیاد بهش سخت نمی گیرم . 

تو هفته ای که گذشت من خیلی از اوقاتم را بیرون از خانه سپری کردم .  

 

چهارشنبه صبح برای اولین بار با مامانی رفتم به یه جایی که بهش میگفتند بانک .  

بعد از ظهر هم مامانی من را برد بیمارستان مامانم هم از اداره آمد آنجا که از پدر بزرگ عیادت کنند . خیلی هم خوشحال شدند چون پدربزرگش حالش بهتر شده بود و با همه صحبت میکرد .  

از بیمارستان هم رفتیم برج سفید مامانم می خواست خرید کنه بعد هم انقدر خسته شدیم که یه ماشین گرفتیم و تا خونه آمدیم . رسیدیم خانه خوابیدیم

بیدار که شدیم دایی محمد مامان جون آمدندخونه مامانی. مامان جون هم برامون هندوانه آورده بود که دور هم خوردیم . شام هم آنجا ماندیم .   

 

پنج شنبه صبح ساعت 9 از خواب بیدارشدم و خرسند از بودن مامان و بابا به بازی مشغول شدم . 

صبحانه هم نان و پنیر و خیار و گوجه با گردو خوردم . بعد هم مامان من را آماده کرد و به اتفاق مامانی و مامان جون رفتیم بهشت زهرا(ع) .   

 

هوا خیلی گرم بود و من حسابی گرمم شده بود . 

رسیدیم خانه مامانی دایی احسان و زندایی و یلدا هم آمدند سریع ناهار خوردیم و رفتیم بیمارستان عیادت پدر بزرگ .    

اما حال پدربزرگ بدتر شده بود و بیهوش بود برای همین همه گریه میکردند و ناراحت بودند . 

از بیمارستان هم برگشتیم منزل مامانی و خوابیدیم .   

برای شام مامانم برام الویه درست کرد .اولش به هیچ وجه حاضر به خوردن نبودم تا اینکه سی دی بیبی انیشتین را برام گذاشتند من سر گرم دیدن که شدم یه خورده از الویه خوردم دیدم خوشمزه است  همش را خوردم و بدین صورت مامانم را کلی خورسند نمودم .  

آخه من اگه از چیزی خوشم نیاد امکان نداره اون را قورت بدم  حتی اگه 1 ساعت هم طول بکشه بازم قورت نمیدم و انقدر تو دهنم نگه میدارم تا یکی من را بغل کنه بعد محتوبات دهنم را میریزم روی لباسش . اما خداییش این کار خیلی سخته و کلافم میکنه. 

اینم قیافه من وقتی خرما را 1 ساعت تو دهنم نگه داشتم و منتظر فرصتم .  

  

جمعه هم به اتفاق مامان و بابام رفتیم منزل پدر بابایی . مامان بزرگم برای عمه و عموم که رفتند مکه آش پخته بود . عمه مریم و عمو مهدی و دایی جون علی هم آنجا بودند . 

بعد از ظهردایی احسان آمد دنبالمون و رفتیم بیمارستان اما باز هم حال پدربزرگ بدتر شده بود .  

مامانم خیلی ناراحت بود  آمدیم خانه همش گریه می کرد . حتی شب هم که به من شیر میداد هی اشکاش میومد . 

به من هم میگه برای پدربزرگ دعاکن . 

من همش دعا میکنم اما ........ دیگه روزهای هفته هم که طبق معمول همیشه صبح ها من را از خواب ناز بلند می کنند و میبرند منزل مامانی . 

این هفته مامانم از اداره که میومد من را می برد خونه خودمون و یک کمی با هم بازی میکردیم و برای فردام شیر میدوشید و بعد هم یه 2 ساعتی پیش هم میخوابیدیم .  

کارهای جدید این هفته :

من یاد گرفتم دست بدم . 

جمعه ۸/۳/۸۸ برای اولین بار خودم از حالت خوابیده بلند شدم و نشستم و این مسئله تشویق همگان را برانگیخت . 

یه کلمه جدید هم یاد گرفتم و میگم آخخخخخخخخخخخخخخخخ 

و دیگه اینکه نمیدونم چرا انقدر شبا کلافه ام و هر چی از این دنده به اون دنده میشم هم آروم نمیشم و آخر مجبور کیشم که جیغ بزنم . 

 

این بود انشای من


گزارش هفتگی ۲۸/۲/۸۸  تا ۳/۳/۸۸

نویسنده: عیسی
نظرات: 1

سلام به دوستای خوب و مهربون 

با وجود این که فعلا عکس زیادی نبود برای قسمت ارتباط تصویری اما برای اینکه به وعدمون عمل کرده باشیم اومدیم خدمتتون . 

ما که کار روزانمون اینه که هنوز از خواب بیدار نشده به منزل مامانی منتقل بشم و تا ساعت ۲.۵ منتظر مامانم بمونم .  و البته یه عالمه زحمت هم به مامانی بدم .    

هفته پیش هم  مامانم دیگه مریض نشد که لااقل بخاطر مریضی بمونه خونه و همه روزها را رفت اداره . 

من تو این هفته شیر بیشتری خوردم و مصرف شیرم از ۱۰۰ سی سی به ۳۰۰ سی سی افزایش یافت و همین مسئله خرسندی فراوان مامان را در پی داشت البته شیر مامان جواب گوی نیاز من نبود و به همین دلیل از شیر فریزری و شیر زندایی برای جبران استفاده شد . 

بعضی روزها اشتهای زیادی برای غذا خوردن داشتم بعضی روزها فقط دلم شیر میخواست . 

برای اولین بار صبحانه نان و پنیر و خیار و گوجه خوردم . 

برای اولین بار ماست و خیار خوردم خیلی خوشمزه بود . 

برای اولین بار سوپ عدس خوردم ای بدک نبود . 

برای اولین بار زرد آلو و طالبی خوردم .  

ومن همچنان تلاش میکنم برای سینه خیز رفتن اما هنوز به موفقیت چشم گیری دست نیافته ام .  

 

 

دیگه اینکه من خیلی ددری شدم طوری که وقتی کسی میره بیرون منم دلم میخواد دنبالش برم . برای همین به اتفاق بابام و داییم   رفتیم خرید. 

چهارشنبه و جمعه به حمام رفتم . 

مامانم برام لباس جدید خرید با یه توپ و یه شیشه هم خریده که سرش یه قاشقه و غذا از تو شیشه میاد تو قاشق اینجوری راحت تر میتونه زوری بهم غذا بده . 

راستی یادم رفت بگم هفته گذشته هم پدرم رفت نمایشگاه کتاب و برام یه سری کتاب و اسباب بازی خرید . 

این هفته ۲بار به پارک رفتم .    

دفعه اول با بابام  

 

 و دفعه دوم با عمه فاطمه و یاسمین و بابام.  

 

 

عمه فاطمه با عمو محسن و زنمو فردا میخواهند بروند مدینه و آمده بودند تا از ما خداحافظی کنند.  

خدا کنه سفرشون  بی خطر باشه و به سلامتی بروند و برگردند اونجا ما را یادشون نره و حسابی برامون دعا کنند .  

دیگه این که این هفته هم بابایی مثل همیشه از کاشان آمد تهران . اما ما نتونستیم زیاد ببنیمش و هنوز دلمون براش تنگه . آخه پدر بابایی مریضه و بیمارستان بستری است بابایی هم الان چند وقته میاد تهران همش بیمارستانه و ما کمتر میتونیم ببینیمش. 

از همه میخوام برای سلامتیش دعا کنند تا زودتر خوب بشه و از بیمارستان مرخصش کنند .

به زودی عکس هام را براتون میزارم .


دست دسی

نویسنده: عیسی
نظرات: 6

سلام به دوستای خوب و مهربون 

 

اگه مامانم زیر قولش نزنه قرار شده دیگه هفته ای یک بار بیاد اینجا و اخبار مربوط به من را براتون بنویسه .    

 

 

و اما  

من در تاریخ 21/2/88 در حالیکه مامانم مریض بود و تو خونه استراحت می کرد ابتدا به صورت یواشکی و دور از چشم بقیه شروع به دست زدن کردم . 

 

  

و وقتی مطمئن شدم که دست زدن را یاد گرفتم دیگه جلوی چشم بقیه هم به دست زدن پرداختم .    

 

الان هم انقدر حرفه ای شدم که گاهی خودم را که از دست مامانم فرار می کنم و غذا نمی خورم تشویق می کنم . 

و دیگه اینکه من در همان تاریخ شب موقع خواب بالاخره شروع به سینه خیز رفتن کردم البته دنده عقب رفتم و چون نتیجه دلخواه نبود چاره ای جز جیغ کشیدن نیافتم .  

من این هفته نسبت به روزهای قبل کمی بیشتر شیر و غذا خوردم . 

همچنان به موسیقی علاقه زیادی دارم و الان دیگه با لب و زبونم کلی صدا از خودم در میارم .  

 

 

   

صبح ها زودتر از خواب بیدار میشم . 

تابم به خونه خودمون منتقل شد تا وقتی میریم خونه مامانم من و بزاره توش و به کاراش برسه . 

اما من نمیدونم چرا یه خورده که تو تابم نشستم به این روز می افتم . 

   

 

من به شنیدن صدای زنگ در خیلی علاقه دارم . چون وقتی صدای زنگ به صدا در می آید چند حالت وجود داره 

1- مامانم میاد  

2 - بابام میاد  

3- مامانی میاد  

که با دیدن هر سه تاشون کلی خوشحال میشم و از ذوق تا 10 دقیقه جیغ می زنم . 

اگرم هیچ کدام از اینا نبودند مهمون آمده که من مهمونم خیلی دوست دارم. 

به قول خاله تی تی این بود انشای من درباره هفته ای که گذشت .


این روزها

نویسنده: عیسی
نظرات: 3

سلام به دوستای خوب و مهربون 

آقا من یک اعتراض اساسی دارم مامانم از وقتی میره اداره تنبل تر شده و کمتر میاد حرفای من را براتون بنویسد .  

 

حالا ما را بگو دلمون خوش بود که بره اداره اگه ارتباط من با خودش کمتر میشه لااقل ارتباطم با هوادارام بیشتر میشه اما افسوس.... 

و اما کارهاییکه این روزها می کنم . 

- دیشب برای اولین بار تلاش جدی در جهت سینه خیز رفتن داشتم . 

- بالاخره به خوراک آدم بزرگا جواب مثبت دادم و آدم بزرگای دور و برم را کلی خوشحال کردم .  

  

 

البته اینم بگم که یه دو سه روزی هست که اشتهام کم شده و به غیر از ماست از چیزهای دیگه زیاد خوشم نمیاد . 

- من کلی کلمه جدید یاد گرفتم و با آدم های دور و برم کلی صحبت میکنم . گر چه بازم فکر میکنم کسی منو درک نمی کنه !!!!!!!!!!! 

من میگم  

بابابابا بووووووووووو جیغغغغغغغغغغغغغغغ 

نه نه نه ن هههههههههه جیغغغغغغغغغغ 

دددددددددددددددجیغغغغغغغغغغغغ  

به بببببببببببب به ببببببببب جیغغغغغغغغغغغغ

- با لبام و گوشام بازی میکنم . 

- با مامان و بابام فوتبال بازی میکنم و خیلی کیف میده . 

- بیشتر از قبل روی پام می ایستم . 

- بیشتر از قبل تو روروک عقب عقب میرم .  

- تو حمام حسابی آب بازی میکنم و دستام را میاندازم دور وان و حسابی پا میزنم .  

 

- همچنان خوش خنده هستم و با دیدن یک چیز جدید حسابی قش و ضعف میرم .   

در ضمن من عاشق مشما و کاغذ هستم و از صدایی که ازشون در میاد حسابی خوشم میاد و دستمال کاغذی هم خیلی دوست دارم و تا از من غافل میشند ترتیب جعبه دستمال را میدم .  

 

 

و در هم سایگی ما پسری است به اسم فرهان که ۲۵ روز از من کوچکتره و قراره برای هم دوستای خوبی باشیم . 

از رویدادهای خانوادگی هم این را بگم که  

دوم اردیبهشت دایی میثم وارد 26سال زندگیش شد  . الهی که همیشه سالم و شاد باشه .  

 

6 اردیبهشت یلدا 3 ماهه شد . 

و دیگه اینکه 14 اردیبهشت برای اولین بار رفتم عروسی  

  

 

 

و این عروسی چون عروسی برادر زنداییم بود و زنداییم حسابی کار داشت یلدا اون روز آمد پیش ما  

البته ما هم منزل مامانی بودیم . کارها به عهده مامانی بود و تغذیه من و یلدا به عهده مامان .  

 

شب هم یلدا را  آوردیم پیش خودمون و شب موقع خواب چون هر دومون شیر می خواستیم مامانم به هردومون همزمان شیر داد . 

و اما برنامه روزانه من 

از شنبه تا چهار شنبه صبح ها ساعت 5.5 تا 6.5 مامانم بهم شیر میده بعد من را آماده میکنه و با بابام از خونه میاییم بیرون و بابام من را به مامانی تحو یل میده . 

بعضی وقتا ایم آماده شدن باعث میشه خواب از سرم بپره و وقتی رفتم پیش مامانی حسابی در فراق مامانم گریه زاری راه می اندازم . 

اما بیشتر روزها تا ساعت 9 می خوابم .  

وقتی از خواب بیدار شدم مامانی بهم شیر مامانم را میده و بعدش هم بهم یه خمیری میده که توش بیسگوییت و بادوم و کره و شیر است . 

تا ساعت 11 تا 12 بازی می کنم  

 

 

و سی دی بی بی انیشتین می بینم و با ممانم تلفنی صحبت میکنم بعد که خوابم گرفت مامانی یک قطره خیلی بدمزه بهم میده که بهش میگن آهن . 

وقتی از خواب بیدار شدم مامانی سوپ یا هر چیز دیگه ایی که قراره به عنوان ناهار بخورم بهم میدن . 

بعد از خوردن ناهار اگه سرحال باشم که تا مامانم میاد بازی میکنم و مامانم که آمد کلی ذوق میکنم و می خندم .بعد هم با هم میریم می خوابیم ومن یک عالمه شیر میخورم . 

عصرها هم مامانم هر چی زورش برسه به من میده . 

گاهی خرما گاهی موز گاهی ماست خلاصه تا یک چیزی نخورم آروم نمیگیره . 

  

 

من ساعت حدود 8 یک چرت دیگه میزنم . شام هم که اصلا رد خور نداره اگه بهم نده شبش صبح نمیشه حالا هر چی من بگم شام آدم باید سبک بخوره والا همون شیر کافیه . میگه این برای آدم بزرگاست شما بچه ها باید بخورید تا خوب بزرگ شید . 

تازه دیشب شنیدم که به بابام میگفت به نظرت از شیر شب بگیرمش  

ای بابا مامان جان ما را از شیر روز که گرفتی می خواهی از شیر شبم بگیری  

خوب یه دفعه کلا از شیر بگیر و خلاصمون کن 

 خلاصه که شبا هم معمولا ساعت 11 تا 12 شب میخوابم البته قبل از خواب یه عالمه شیر می خورم .


ماه گرد هشتم

نویسنده: عیسی
نظرات: 2

پسر نازنینم ورودت به نهمین ماه زندگیت مبارک . 

پاره تنم امیدوارم ماه ها و سال هایی سرشار از سلامتی و شادی پیش رو داشته باشی . 

 

الان برای آمدن پیشت عجله دارم . 

به زودی میام با یه عالمه عکس و نوشته .  

  

 

  

از اونجایی که طبق معمول همیشه موقع تولد یلداجون در حال شیر خوردن بود بعد از این که شیر خوردنش تمام شد ما رفتیم پیشش و اونجا عکس گرفتیم . 

 

موقعی که حاضر شده بودیم بیاییم خونه یلدا خیلی سرحال بود . 

ما هم حوس کردیم کنار هم دیگه از شما عکس بندازیم . و تا یه لحظه ازت غافل شدیم با این حالت رفتی طرفه یلدا !!!!!!!!!!!! 

یعنی می خواهی چیکار کنی ؟ 

  

 قبل از برگزاری مراسم تولد ما می خواستیم بریم عیادت پدربزرگ که بیمارستان خوابیده . 

مامانی پیشنهاد داد که کیک و وسایل را ببریم و تو پارک تولد بگیریم . ما هم استقبال کردیم . 

اما بابایی بیمارستان موند و این شد که ما هم از پارک رفتن منصرف شدیم . 

اینم عکسات وقتی آماده شدیم بریم بیمارستان . 

 

 

 


ماه گرد هفتم و تولد بابا

نویسنده: عیسی
نظرات: 5

سلام به دوستای مهربونم

ببخشید که این مامان من انقدر با تاخیر اخبار مربوطه را به سمعتون میرسونه .

و این ماه هم ماه گرد من وتولد بابام با 3 روز اختلاف قرار گرفته بود که مامانم یکیش کرد و جمعه که خونه مامانی بودیم دایی احسان کیک خرید و شب برامون تولد گرفتند .

اینم عکس ماه گرد هفتمم

 

و این هم من ویلدا جون که معرف حضورتون هستند .   

 

 

ین هم تولد 33 سالگی بابام که به اتفاق بابایی و دایی میثم انداختیم .

خوب فروردین هم تمام شد و مامان من که قرار بود آخر فروردین بره اداره تصمیمش عوض شد و از 23 فروردین به اداره رفت و این شد که ما را از این به بعد هر روز صبح کله سحر مامانم من را تو خواب آماده می کند و بابام هم من را میبره منزل ململنی و بعد هم هردوشون میرند اداره .

البته بعضی وقت ها هم من از سرو صداشون بیدار میشم و اونوقت خدا به داد مامانی برسه چون حسابی بد اخلاق میشم و اذیتش می کنم .

البته اینم بگم که بعضی وقتها چون هنوز خوابم میاد با یه پستونک راضی میشم و به خوابم ادامه میدم .

و خبر دیگه که برای مامانم اینا خیلی خوب است اینه که بالاخره من با غذای کمکی کنار اومدم .

طوری که مامانم با ذوق  به همه میگه من قاشق که می بینم دهانم را باز می کنم طفلکی انقدر این موضوع براش جالبه که هر بار که دهنم را باز می کنم کلی قربون صدقم میره .

  


پایان تعطیلات

نویسنده: عیسی
نظرات: 0

سلام به دوستای مهربون

بالاخره تعطیلات و دید و بازدید به پایان رسید . 

کلا این تعطیلات و عید چیز خوبی بود چون هم مهمونی زیاد رفتیم و هم مهمون میومد برامون و هم کلی عیدی گرفتیم . 

از عیدی هام هم براتون بگم که وجه نقد عیدی هایم که به اندازه عیدی بود که مامان و بابام از دولت گرفتند یعنی ۲۵۰۰۰۰تومان و عیدی غیر نقدیم هم یه تراکتور بود که عمه مریمم داد و یک شلوارک بندی که دایی احسان بهم داد . خوب دست همشون درد نکنه .  

مامانمم رفت برام تو چند تا بانک حساب قرض الحسنه باز کرد .  

به امید اینکه جوایز بزرگ بانک ها را برنده بشم . 

من روز 12 فروردین به اتفاق مامان و باباو بابایی رفتیم کاخ گلستان جای قشنگی بود .

 

 عیسی در کاخ گلستان

عیسی در کاخ گلستان

من بعد از بازدید مختصری که انجام دادم خوابم گرفت و یه چرتی زدم و تو این مدت مامان پیشم بود و بابا و بابایی به بازدیدشون ادامه دادند . 

عیسی در کاخ گلستان

وقتی بیدارشدم من و مامانم هم رفتیم پیششون   

و اونها به من یه جایی را نشون دادند به اسم تالار آینه  که میگفتند یک نقاش معروف با اسم کمال الملک از اون یه  تصویر کشیده .  

عیسی در کاخ گلستان

 

و روز سیزدهم هم که به رسم آدم بزرگا رفتیم سیزده بدر و ناهار را در فضای زیبای پارک خوردیم . البته جمعمون حسابی جمع بود گرچه اصل کار من و یلدا بودیم ولی خوب فامیل های زنداییم و عموحسن و مادر و پدر بابایی و مامان جون هم بودند .

حسابی خوش گذشت و حسابی عکس بازی کردیم . 

 

 

 

   تازه مامانم بالاخره تونست عکس دلخواهش را از من بگیره

راستش من از وقتی به دنیا اومدم دستام را میکنم تو هم و هی عقب و جلو می برم مخصوصا موقع شیر خوردن

اما هر وقت مامان میخواست عکس بندازد دستام را باز می کردم ولی تو پارک حواسم پرت شد و یه عکس تونستند بندازند .

  

حالا من هی میگم این عکسم خوب نیست نذار اما انقدر ذوق کرده که حاضر نیست کوتاه بیاد .

از روز  15فروردین هم مامانم صبح ها من را آماده می کرد و بابام هم من را می برد پیش مامانی تا من را باشرایط جدید محک بزنند .

و من همچنان عاشق شیر مامان و بیزار از غذا

حدس بزنید اینجا مامانم بهم چی داده ؟

 

قرقوروت

تمرهندی

لواشک

نه بابا یه چیزی که بهش می گویند ماست . این را به من میده و اونوقت قیافه من را که می بینه می گه این ماست که شیرینه تو چرا اینجوری میکنی .

تازه خودشونم همچین با اشتها این چیزها را میخورند آدم میمونه .

واقعا یعنی آدم وقتی بزرگ میشه انقدر بد سلیقه میشه و چیزهای دیگر را به شیر مامانش ترجیح مده؟ !!!!!!!!!!!!!


دوری

نویسنده: عیسی
نظرات: 0

سلام دردانه مادر

الان که اینا را برات می نویسم تو احتمالا پیش مامانی خوابی و من تو اداره انقدر بی قراره با تو بودنم که اشک امانم نمیده

عزیزکم چی بگم که وقتی بزرگ شدی و اینا را خوندی به عمق احساسم پی ببری .

میدونی خیلی خوبه که تو پسری و هیچ وقت مادر نمی شی و هیچ وقت این احساس درد آلود را تجربه نمیکنی که یه روزی مجبور باشی بخاطر آینده جگرگوشت اونو تو روزهایی که بیشتر از همیشه بهت احتیاج داره تنها بزاری .

وقتی از اداره بر می گردم و بی تابی تو رو برای خوردن شیرم می بینم قلبم به درد میاد . با خودم میگم کاش بهت شیرخشک داده بودم تا انقدر نبودنم اذیتت نمی کرد .

مامانی دیروز گفت سی دیت را که می دیدی وقتی مربی با زبان اشاره مادر را آموزش می داده بغض کردی و زدی زیره گریه .

و من نفهمیدم که تو واقعا اون لحظه فهمیدی منظور از مادر ، من بودم و برای من دلتنگی کردی یا نه !!!!!!!!

قبل از به اداره آمدن همیشه به این فکر می کردم که تو به من بیشتر احتیاج داری یا من به تو و جوابش را نمی دونستم .

اما حالا می دونم که من به تو بیشتر احتیاج دارم .

محتاج شنیدن صدای قهقه زدنتم .

محتاج در آغوش گرفتن و بوسیدنت .

محتاج اینکه دستات را تو دستم بگیرم و بلندت کنم .

محتاج اینکه بزرگ شدنت را ببینم .

محتاج اینکه تلاشت را برای حرکت کردن ببینم .

محتاج نگاه کردن به روی ماهتم وقتی با اون چشمای معصومت بهم زول می زنی و مهربانانه لبخند می زنی .

ای وای عزیزکم

 تو پرستاری بهتر از مادر داری و من از این بابت نگرانی ندارم

تو بزرگ می شی در حالیکه از من دوری و تو هیچ وقت این روزها را به خاطر نمیاری در حالیکه من هرگز تلخی این لحظات را از خاطر نمی برم .

دوستت دارم بیشتر از جانم

تو را به خدا می سپارم که بهترین سرپرست برای تو هست .

و با تمام وجود از اون مهربون می خوام که بهت کمک کنه به خوبی این لحظات را سپری کنی .

به بهترین شکل ممکن رشد کنی و بهترین باشی برای خدا و خلق خدا .

و در آخر هم به یاد لحظات شیرینی که همه لحظات در آغوشم بودی

الهی سالم باشی         یه عبد صالح باشی

عیسی عزیز مامان


عیسی IP: 80.191.86.106 دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 11:59 انتخاب همه - انتخاب هیچکدام قوانین و مقررات سایت | حریم شخصی کاربران | گزارش تخلف Copyright © 2003-2009 BlogSky. All rights reserved.